امشب میخوام یه قصه بگم ...
یکی بود یکی نبود ...
زیر گنبد کبود یه دخترِ پاییزی بود ...
دخترکِ قصه خواهر و برادر نداشت ...
و کسی که خواهر و برادر نداشته باشه
یعنی پشتیبان نداره ... همدم نداره .. تنهاس ...
گذشت و گذشت و دخترک تو تنهاییِ خودش بزرگ شد ...
و درست در هجدهمین سال زندگیش ...
یه معجزه رخ میده ...
با کسی آشنا میشه از جنس آفتاب ...
گرم ... پر از روشنایی ...
دخترِ آفتاب میشه خواهر دختر بارون ... میتابه بهش و گرمش میکنه
میشه همدم و یاورش ...
میشه شریک خنده و گریش ...
دخترک برای اولین بار توی زندگیش حس میکنه تنها نیست ...
حس میکنه کسی هست که بتونه بهش تکیه کنه ...
میگذره و میگذره و دخترک به خورشید خودش وابسته میشه
جوری که حتی یک روز اگه بهش نتابه و لبخند نزنه از سرما یخ میزنه
دخترک از غروبا متنفر میشه چون خورشیدشو نمیبینه ...
دخترک برای نگه داشتن خورشیدش میره به جنگ ماه ...
دخترک اونقدر عاشق خورشیدش میشه که غروب نبودن رو طاقت نمیاره
دل تنگ میشه ... بهونه گیر میشه ... با زمین و زمان سر ناسازگاری
برمیداره حتی با خورشید خودش ...
خورشید باید بدونه که ماه و ستاره شاید شب دخترک رو روشن کنن
ولی اون با خورشیدشه که همشه گرمه و زنده ست ...
یه شب که دخترک دلتنگ خورشید میشه ...
از نبودنش شکایت میکنه ...
خورشید بهش توضیح میده که شبه و نمیتونه بیاد تو آسمون
اما دلِ تنگ دخترک توضیح رو قبول نمیکنع ... اون خورشیدشو میخواد
شروع میکنه به بهونه گرفتن و غر زدن و دعوا کردن ...
خورشیدشو هرجور که شده میخواد ...
خورشید ناراحت میشه ...
میگه تو که میتونی با ماع و ستاره هم روشنایی داشته باشی ..
تو که اونا رو هم دوست داری ...
پس تا وقتی واه و ستاره تو آسمون تو هستن .. من دیگه جایی ندارم
دخترک عصبانی میشه و میگه ...
من آسمون شب و روز رو با خورشید خودم میخوام ...
بدون اون ماه و ستاره هم برن به جهنم ...
خلاصه ...
خورشید قصه باید بدونه دخترک گرمای وجودشو از اون داره ...
باید بدونه دخترک چقدر دلتنگشه ...
باید بدونع دخترک چقدر به گرمای خودشیدش نیاز داره و چقدر نگران
اینه که چطور شب رو بدون خورششیدش سر کنه ...
خورشید دخترک ...
همه ی زندگیِ دخترکه ...
:)
۱۲.۳۰ شب
۹.۹.۹۷
جمعه.آذر.۹۷
برچسب:
نویسنده: ماهان کاظمی