امروز دلم گرفته زیاد ...
دلم میخواد برم عزا داری امام حسین ...
گریه میخوام ...
من ...
بنده ی خوبی نبودم ...
گناه زیاد دارم ...
از خدا زیاد غافل میشم ...
نمازامو یه خط درمیون میخونم ...
دروغ میگم ...
غیبت میکنم ...
ولی ...
کسیو جز خودت ندارما ...
ازم رو برنگردون ....
" دوست دارم "
با همه ی غر غر و چرا هایی که توی ذهنم دارم و
جوابی براشون ندارم ...
کرمان یه شهر داره اسمش باغینه ... تاسوعا عاشورا ها ظهراش هیئت رو میگردونن دور شهر ..
منم بچه بودم که .. راه میافتادیم پشت سر هیئت .. مامانمم نون پنیر میداد بهم میگفت
گرسنه شدی بخور .. چقد کیف میداد ...
ولی حالا ... بزرگم دیگه ...
نباید پشت هیئت راه بیوفتم ...
نباید وسط راه نون و پنیر بخورم ...
نباید و نباید و نباید ها ...
دلم تنگه واسه اون روزای خوش ...
بی قید و بند ...
آزاد و شاد ...
:)
..................................
حاشا که به غیر از تو کسی در دلم افتد ...
هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی ...
هیهات اگر یار بخواهی و نباشم ...
ای وای به من گر تو مرا یار ندانی ...
باید به تو زنجیر کنم بند دلم را ...
جانی و جهانی و چنینی و چنانی ...
برچسب:
نویسنده: ماهان کاظمی